فرشته ی ناز من

دختر نازم فقط برای تو می نویسم ...

ماله خودمه

خیلی وقته آپ نکردم .امیدوارم دخملای گلم این کم کاری منو ببخشن. اخه این روزا هم باید به شغلم برسم و هم به خانه داری و مهمتر از همه بچه داری دیگه وقت کمی می مونه تا خاطرات روزای شیرین دخترای گلم بنویسم. الان شیوای گلم سه ساله شده و آوای کوچولو یک ساله .امسال جشن تولد دوتاییشون 7مهر که تولد امام رضا هم بود گرفتیم.شیوا ابجی کوچولوشو خیلی دوست داره اما یه وقتایی اسباب بازی ها رو به آوا نمیده و آوا گریه کنان به طرف من میاد و من هر چی به شیوا میگم که اسباب بازی ها مال دوتاییتونه به گوش شیوا نمیره که نمیره و این جنگ و دعوا سر اسباب بازیها هر روز ادامه داره .هر وقت می خوایم چیزی بخریم شیوا میگه برا آوا هم بخر و من خوشحال از اینکه چقدر هوای ابجیش داره...
24 مهر 1391

عکس عکس

    شیوا و ابجی کوچولوش آوا که خیلی دوستش داره از نگاهشون میشه فهمید       شیوا و آوا و پسر عمه اش سپهردر حال تقسیم  سکه های هفت سین   شیوا و دختر عمه اش ای سودا شیوا و دورا و بوتس   شیوا با عروسکاش   ...
11 خرداد 1391

گم شدن خرسی

خرسی که شیوا خیلی دوستش داشت گم شد و هیچ اثری ازش نیست نمی دونم کجا گذاشته با گم شدن خرسی خیلی ناراحت شدو چند مدت گریه و زاری می کرد و بهونه خرسش را می گرفت من و باباش همه جا رو گشتیم ولی انگار خرسی یه قطره اب شده بود و رفته زیر زمین اخرش هم نفهمیدیم خرسی چی شد.الان هم وقتی خرسی می بینه یاد خرس خودش می افته.   اما این روزا همدمش یه موش کوچولو شده که خیلی دوستش داره وقتی حموم می برمش باید موشش هم حموم بده و وقتی موشی خیس میشه من به  جارختی حموم اویزونش می کنم تا خشک بشه مدتی هم که جناب موش اویزونه شیوا جون به لبم میکنه و موش عزیزش می خواد خلاصه ماجراها داریم با این موش   ...
3 خرداد 1391

بشقاب میوه شیوا

هر کاری می کردم شیوا کیوی و پرتقال نمی خورد ولی تا دلت بخواد گوجه فرنگی دوست داشت یه روز اومدم این شکلها را با میوه درست کردم و شروع کردم به بازی کردن و بهش گفتم بیا گلها و برگها رو بخوریم و شیوا هم شروع به خوردن کرد بعد گفتم باید پروانه بخوری و الی اخر و وقتی خورد از مزه کیوی و پرتقال خوشش اومد و الان به راحتی نوش جان می کنه ...
3 خرداد 1391

شیوا ی مامان

خیلی وقته مطلبی اپ نکردم چون سرم خیلی شلوغه و شیوای گلم باید این غفلت  مامانی رو ببخشه شیوا دیگه برا خودش خانومی شده و تو کارا به من کمک می کنه هروقت می خوام کاری بکنم میگه بده من انجامش بدم امید وارم وقتی بزرگ شده هم این طور باشه و ...       ...
3 خرداد 1391

باز کردن مجرای اشکی

شیوای گلم از وقتی که بدنیا اومد از چشم راستش اشک می اومد هر چه قطره استفاده کردم و ماساژدادم باز فایده نداشت دوبار هم خواستیم عمل کنیم هر بار به دلایلی نمی شد یه بار به خاطر سرما خوردگی نشد . تا اینکه همین پنجشنبه گذشته صبح چشم دخملم میل زدن (سونداژ)وقتی می خواستیم لباس مخصوص بیمارستان تنش کنم اینقد گریه کرد که همه برگشتن به ما نگاه می کردن ببینن چه خبره خلاصه وقتی گفتن ببرین برای بیهوشی باباش شیوا را بغل کرد و رفتیم به بخش جراحی . پزشک بیهوشی بغلش کرد و رفتن توی سالنی که ما نمی تونستیم وارد اون قسمت بشیم صدای گریه هاش توی سالن پیچیده بود و می گفت خرسم می خوام دکتر برگشت و خرسی شیوا را برد . عجب خرس باوفایی حتی توی اتاق عمل هم همراهیش کرد...
15 بهمن 1390

حس مادری

زمانی که مجرد بودم حتی به فکرم یک بار هم خطور نکرد که زمانی من مادر بشوم همیشه از مادر شدن و گرفتاریهایش ترس داشتم و در خود نمی دیدم که من ا ز عهد ی این مهم بر ایم . بعد که ازدواج کردم باز هم حتی برای یک بار هم که شده فکر مادر شدن نکرده بودم همیشه ترس داشتم از بارداری  ،زایمان ،بچه داری و....مهم تر از همه تربیت شان . اما الان تمام این ترس و واهمه های ان دوران را به جان می خرم چون در عوض تمام این سختی ها خدا به من دو دختر زیبا و دوست داشتنی داد که  خیلی دوستشان دارم و می پرستمشان و از این بابت شکر گزارم .همه ی وجود من پر از عشق به همسرم و دخترانم شده  حس می کنم تمام وجودم برای این سه عزیز است و دیگر از من و خودم چیزی نمانده...
6 بهمن 1390