فرشته ی ناز من
فرشته ی ناز من
دختر نازم فقط برای تو می نویسم ...
تاريخ : 24 / 7 / 1391 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 295 مرتبه

                    

                     

 

         



موضوع :
تاريخ : 24 / 7 / 1391 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 269 مرتبه

خیلی وقته آپ نکردم .امیدوارم دخملای گلم این کم کاری منو ببخشن. اخه این روزا هم باید به شغلم برسم و هم به خانه داری و مهمتر از همه بچه داری دیگه وقت کمی می مونه تا خاطرات روزای شیرین دخترای گلم بنویسم. الان شیوای گلم سه ساله شده و آوای کوچولو یک ساله .امسال جشن تولد دوتاییشون 7مهر که تولد امام رضا هم بود گرفتیم.شیوا ابجی کوچولوشو خیلی دوست داره اما یه وقتایی اسباب بازی ها رو به آوا نمیده و آوا گریه کنان به طرف من میاد و من هر چی به شیوا میگم که اسباب بازی ها مال دوتاییتونه به گوش شیوا نمیره که نمیره و این جنگ و دعوا سر اسباب بازیها هر روز ادامه داره .هر وقت می خوایم چیزی بخریم شیوا میگه برا آوا هم بخر و من خوشحال از اینکه چقدر هوای ابجیش داره دوتا دوتا خرید می کنم اما تا میایم خونه شیوای قلدر باز جمله همیشگی خودشو ((ماله خودمه)) تکرار می کنه .امان از دست این دخملای شیطون



موضوع :
تاريخ : 12 / 3 / 1391 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 388 مرتبه

           

بابائی خوبم دوستت دارم روزت مبارک



موضوع :
تاريخ : 11 / 3 / 1391 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 557 مرتبه

 

  شیوا و ابجی کوچولوش آوا که خیلی دوستش داره از نگاهشون میشه فهمید قلبماچ

 

 

 

شیوا و آوا و پسر عمه اش سپهردر حال تقسیم  سکه های هفت سین خیال باطل

 

شیوا و دختر عمه اش ای سودا

شیوا و دورا و بوتس چشمک

 

شیوا با عروسکاش قلب

 



موضوع :
تاريخ : 3 / 3 / 1391 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 1999 مرتبه


ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 3 / 3 / 1391 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 386 مرتبه

خرسی که شیوا خیلی دوستش داشت گم شد و هیچ اثری ازش نیست ناراحتنمی دونم کجا گذاشته با گم شدن خرسی خیلی ناراحت شدو چند مدت گریه و زاری می کرد و بهونه خرسش را می گرفت من و باباش همه جا رو گشتیم ولی انگار خرسی یه قطره اب شده بود و رفته زیر زمین متفکر

اخرش هم نفهمیدیم خرسی چی شد.الان هم وقتی خرسی می بینه یاد خرس خودش می افته. گریه

 

اما این روزا همدمش یه موش کوچولو شده که خیلی دوستش داره وقتی حموم می برمش باید موشش هم حموم بده و وقتی موشی خیس میشه من به  جارختی حموم اویزونش می کنم تا خشک بشه مدتی هم که جناب موش اویزونه شیوا جون به لبم میکنه و موش عزیزش می خواد خلاصه ماجراها داریم با این موش

 



موضوع :
تاريخ : 3 / 3 / 1391 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 451 مرتبه

هر کاری می کردم شیوا کیوی و پرتقال نمی خورد ولی تا دلت بخواد گوجه فرنگی دوست داشت یه روز اومدم این شکلها را با میوه درست کردم و شروع کردم به بازی کردن و بهش گفتم بیا گلها و برگها رو بخوریم و شیوا هم شروع به خوردن کرد بعد گفتم باید پروانه بخوری و الی اخر و وقتی خورد از مزه کیوی و پرتقال خوشش اومد و الان به راحتی نوش جان می کنه لبخند



موضوع :
تاريخ : 3 / 3 / 1391 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 265 مرتبه

خیلی وقته مطلبی اپ نکردم چون سرم خیلی شلوغه و شیوای گلم باید این غفلت  مامانی رو ببخشه خجالت شیوا دیگه برا خودش خانومی شده و تو کارا به من کمک می کنه هروقت می خوام کاری بکنم میگه بده من انجامش بدم امید وارم وقتی بزرگ شده هم این طور باشه و ...

 

 

 



موضوع :
تاريخ : 15 / 11 / 1390 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 693 مرتبه

شیوای گلم از وقتی که بدنیا اومد از چشم راستش اشک می اومد هر چه قطره استفاده کردم و ماساژدادم باز فایده نداشت ناراحتدوبار هم خواستیم عمل کنیم هر بار به دلایلی نمی شد یه بار به خاطر سرما خوردگی نشد .

تا اینکه همین پنجشنبه گذشته صبح چشم دخملم میل زدن (سونداژ)وقتی می خواستیم لباس مخصوص بیمارستان تنش کنم اینقد گریه کرد که همه برگشتن به ما نگاه می کردن ببینن چه خبره خلاصه وقتی گفتن ببرین برای بیهوشی باباش شیوا را بغل کرد و رفتیم به بخش جراحی . پزشک بیهوشی بغلش کرد و رفتن توی سالنی که ما نمی تونستیم وارد اون قسمت بشیم صدای گریه هاش توی سالن پیچیده بود و می گفت خرسم می خوام دکتر برگشت و خرسی شیوا را برد . عجب خرس باوفایی حتی توی اتاق عمل هم همراهیش کرد از خود راضی

نیم ساعت هم نشد که خانم پرستار شیوا را از اتاق عمل بیرون اورد نیمه بی هوش بود پلکش سنگینی می کرد و نمی تونست به درستی چشمش را باز کند و حرف زدنش هم عادی نبود بریده بریده حرف می زد می گفت مامان بریم کنار دریا -خرسم کوش - و اشاره می کرد به لوله های که روی دستش وصل بود می گفت باژکن-باژکن لبخند

خدا را شکر تا الان چشماش خوبه و مشکلی نداره امیدوارم که دیگه مشکلی پیش نیاد

 



موضوع :
تاريخ : 6 / 11 / 1390 | نویسنده : مامان شیوا و آوا
بازدید : 290 مرتبه

زمانی که مجرد بودم حتی به فکرم یک بار هم خطور نکرد که زمانی من مادر بشوم همیشه از مادر شدن و گرفتاریهایش ترس داشتم و در خود نمی دیدم که من ا ز عهد ی این مهم بر ایم .

بعد که ازدواج کردم باز هم حتی برای یک بار هم که شده فکر مادر شدن نکرده بودم همیشه ترس داشتم از بارداری  ،زایمان ،بچه داری و....مهم تر از همه تربیت شان .

اما الان تمام این ترس و واهمه های ان دوران را به جان می خرم چون در عوض تمام این سختی ها خدا به من دو دختر زیبا و دوست داشتنی داد که  خیلی دوستشان دارم و می پرستمشان و از این بابت شکر گزارم .همه ی وجود من پر از عشق به همسرم و دخترانم شده  حس می کنم تمام وجودم برای این سه عزیز است و دیگر از من و خودم چیزی نمانده همه ی قلب من مال من نیست همه ی جسم من مال من نیست همه ی وجود من ماله من نیست دیگر به خود تعلق ندارم دیگر ترسی ندارم  از اینکه نتوانم !

اینها حس مادریست چقدر ناب و زیباست وقتی تکه هایی از وجودت را می بینی که جلو چشمانت کم کم بزرگ می شوند هر چه انها بزرگتر  می شوندوجود تو کوچک تر و کوچکتر می شود وانوقت دیگر تعلق و وابستگی معنایی ندارد و تو از خود تهی می شوی ........

نمی دانم کیست که به من انرژی میدهد که پیش برو نمیدام کیست که تحمل مرا دو چندان کرده 

هر چه هست زیباست و قابل ستایش امیدوارم من لایق باشم و بتوانم این دو هدیه الهی ، این دو فرشته ی معصوم که مثل گل پاک و مقدس هستند درست پرورش بدهم .

امشب حس عجیبی دارم ...... خوب که به گذشته فکر می کنم می بینم چقدر زود گذشت انگار دیروز بود که من شیوا کوچولو را بدنیا اوردم  و روزهایی که شاهد دندان دراوردنش و راه رفتنش و حرف زدنش بودم  و دو سال بعد که خدا به جمع سه نفره ما آوا را هدیه داد .آوایی که با خود آوای خوش و خوبی همراه داشت اه خدایا چقدر زود می گذرد الان ترس من از ان ترسهای قدیمی نیست ترسم از ان است که مبادا برای شیوا و آوا کم کاری کرده باشم و مادر خوبی نباشم مبادا دل نازکشان را بی دلیل ....مبادا و هزار مبادای دیگر جنس و نوع ترس های من عوض شده ....فقط از تو می خواهم که کمکم کنی می خواهم بهترین مادر دنیا برای شیوا و آوا باشم .

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ در یک عصر زیبای پاییزی 1388/7/11 دختری از جنس مهر متولد شد و همه ی دنیای پدر و مادرش شد .دوستت دارم شیوای گلم

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 42 نفر
بازدید هفته قبل : 135 نفر
كل بازديدها : 31122 نفر
امکانات جانبی



در اين وبلاگ
در كل اينترنت